Leader
01 آبان 1397 ساعت 16:16

من مبلغ این کتاب هستم

استاد پناهیان:

حتماً کتاب خاطرات شهید ابراهیم هادی را بخوانید/با مطالعۀ این کتاب نگاه و رفتارتان عوض می‌شود

بیشتر بدانید
Cloud
Masjed

نظر امام خامنه ای درباره شهید ابراهیم هادی

امام خامنه ای:

شهدایی که برای نگارش زندگی‌شان انتخاب می‌شوند، شهدایی باشند که شخصیت آنها به قول معروف کاریزما داشته باشد

بیشتر بدانید

تازه های نشر

نرم افزار اندروید شهید ابراهیم هادی

مجموعه اشعار درباره شهید

آلبوم خاطرات

3359331
امروز
دیروز
هفته جاری
هفته گذشته
ماه جاری
ماه گذشته
بازدید کل
869
1074
2768
1697421
30127
37258
3359331

آی‌پی شما: 54.224.56.126
امروز: سه شنبه، 01 آبان 1397 - ساعت: 16:08:21

فراق

 

 

 

راوی : جوادمجلسي راد ،عباس هادي

يك ماه از مفقود شدن ابراهيم مي‌گذشت. بچه‌هايي كه با ابراهيم رفاقت داشتند هيچكدام حال و روز خوبي نداشتند. هر جا جمع مي‌شديم از ابراهيم مي‌گفتيم و اشك مي‌ريختيم.

براي ديدن جواد به بيمارستان رفتيم، رضا گوديني هم آنجا بود. وقتي رضا را ديدم انگار كه داغش تازه شده باشد بلند بلند گريه مي‌كرد. بعد گفت:" بچه‌ها دنيا بدون ابراهيم براي من جاي زندگي نيست. مطمئن باشيد من در اولين عمليات شهيد مي‌شم".

يكي ديگر از بچه‌ها گفت: "ما نفهميديم ابراهيم كي بود. اون بنده خالص خدا بود كه اومد بين ما و مدتي باهاش زندگي كرديم تا بفهميم معني بنده خدا بودن چيه؟"يكي ديگه گفت: "ابراهيم به تمام معنا يه پهلوان بود، يه عارف پهلوان"

***

پنج ماه از شهادت ابراهيم گذشت. هر چه مادر از ما مي‌پرسيد: "چرا ابراهيم مرخصي نمي‌آد؟" با بهانه‌هاي مختلف بحث را عوض مي‌كرديم و مي‌گفتيم: "الان عملياته، فعلاً نمي‌تونه بياد تهران و... خلاصه هر روز چيزي مي‌گفتيم. "

تا اينكه يكبار ديدم مادر آمده داخل اتاق و روبروي عكس ابراهيم نشسته و اشك مي‌ريزه. آمدم جلو و گفتم:"مادر چي شده؟"

 گفت: "من بوي ابراهيم رو حس مي‌كنم. ابراهيم الان توي اين اتاقه، همين جاست و... " وقتي گريه‌اش كمتر شد گفت: "من مطمئن هستم كه ابراهيم شهيد شده".

مادر ادامه داد: "ابراهيم دفعه آخر خيلي با دفعات ديگه فرق كرده بود هر چي بهش گفتم: بيا بريم، برات خواستگاري، مي‌گفت: نه مادر، من مطمئنم كه برنمي‌گردم. نمي‌خوام چشم گرياني گوشه خونه منتظر من باشه"

چند روز بعد دوباره مادر جلوي عكس ابراهيم ايستاده بود و گريه مي‌كرد. ما هم بالاخره مجبور شديم به دايي بگيم  به مادر حقيقت را بگويد. آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتي قلبي او شديد شد و در سي‌سي‌يو بيمارستان بستري شد. سال‌هاي بعد وقتي مادر را به بهشت زهرا مي‌برديم بيشتر دوست داشت به قطعه چهل و چهار برود و به ياد ابراهيم كنار قبر شهداي گمنام بنشيند، هر چند گريه براي او بد بود. اما عقده دلش را آنجا باز مي‌كرد و حرف دلش را با شهداي گمنام مي‌گفت.

 

 

 

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

سامانه پیامکی گروه شهید ابراهیم هادی

همسنگران گرامی : 
جهت عضویت در سایت شهید ابراهیم هادی می توانید با ارسال یک پیامک حاوی نام و نام خانوادگی خود به شماره 10003399250731به خیل علاقمندان و محبان این شهید گرامی بپوندید.

دومین همایش روز جوان

Back to Top

Template Design:kavoshrayan